از راه پله که میام پایین، می بینمش مثل همیشه مشغول بستن بند کتونی شه و توپش دستشه. نگاهمو از کفشاش می گیرم و به سمت در میرم ،که زود خودشو بهم می رسونه. نگاش که می کنم چشمام روی لبخندش می مونه،لبخند دندون نماش واقعا شور زندگی بهت میده ولی من به یه لبخند خشک و خالی اکتفا میکنم .اون به سمت پایین کوچه میره و من به سمت خیابون. 

صدایی از ته کوچه میاد بی تفاوت به راهم ادامه می دم. کم کم همهمه ها اوج میگیره :چرا وایسادین برسونیدش بیمارستان

با عجله بر می گردم و صورت آرومشو که تو خون می بینم تنم شروع به لرزیدن میکنه چیزی رو زمزمه میکنه سرمو جلوتر میبرم:توپم

الان یه ساعتی میشه که با آمبولانس بردنشو من هنوز روی پله ها نشستم. به توپش نگاه می کنمو تصمیم میگیرم که برم و از حالش خبر دار بشم

پرستار:اسم بیمار

- ح.م

پرستار لیستشو نگاه میکنه و میگه:بهتره بود می پرسیدم اسم جسد .نیم ساعت پیش به سرد خونه منتقل شد .

نفسم بالا نمیومد نگام خیره به صورت پرستار مونده بود. دنبال سیر خاطراتی که اون توش بود رفتم ولی بازم نفسم بالا نمیومد.

یک طرف صورتم سوخت. با کشیده ای که بهم خورد تونستم اشکامو جاری کنمو نفسمم بالا بیاد، اشکام بی وقفه دنبال هم دیگه سر می خوردن و نگام که به توپ توی دستم میوفته هق هقم بالا میگیره.

منبع : مانده در راه |کاش لبخند بهتری زده بودم
برچسب ها : پرستار ,میکنه ,میره ,بالا نمیومد ,نفسم بالا